LOVE
گوشه ای می نشینم ، و حسرت ها را میشمارم ، باختن ها و صدای شکستن ها را ،
ســـرم را شاید بتوانند گـــرم کنند دیگران اما وقتی تـــو نیستی هیچ کس نیست دلـــم را گرم کند
مظلومیت خاصی دارد! باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او! در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد! نه پر و بال و ریخته اش!!
بی تــو نشستن را .. بر صندلی پارک ،که بوی تــو را می دهنـد.!. شلاق عشقت را بر سر و تن یك بینوای دیگر فرود آر و مرا به قصه ها بسپار... من از تو و عشق و شلاق دیگر بیزارم .... بی آنکه مرا به خدا بسپارد من برگشتم اما ناراحت تر از همیشه این بلاگ واسم شده مث خونه های پدری که تو فیلما نشون میده همیشه با ناراحتیام میام و با حال خوب میرم اما دیگه اونجوری نیستم غم واقعا اومده تو وجودم دیگه هم بیرون نمیره بیاین تا با هم درددل کنیم دو خط موازی زاییده شدند. مي ميرم مرا در تابوت سياهي بگذاريد تاهمه بدانند در
تاريکي به سر مي برده ام دستهايم را از تابوت بيرون بگذاريد تا همه بدانند به انچه مي خواستم نرسيده ام چشم هايم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار از دنيا رفته ام روي قبرم تکه يخ بزرگي بگذاريد
تا مثل باران برايم اشک بریزد و روي سنگ قبرم چيزي ننويسيد تا همه فراموشم کنند شاید اشتباهه اما عاشقا دروغ میگن...... آدمای
مهربون و باوفا دروغ میگن...... اونا که
می گن تا همیشه دیونتن بزاربی پرده بگم دروغ میگن...... اونا که
میان به این بهونه ها ازتو شهر قشنگ قصه هادروغ میگن....... جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضی ، عشق محكوم .... به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای
عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ای گوش مگر تو نبودی كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی و شما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد
؟ همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق
بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من بدون عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه
گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت... ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند:خوب بعد ؟ ادامه بده و من مي گويم:رفت . رفت .. رفت . رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست... رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت و من مي خندم و مي گويم : خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است ... کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم غافل از اینکه خوب ها آسان میآیند،بیرنگ میمانند و بیصدا میروند!
باران از راه رسید... عشق را دو باره در مزرعه خالی تنم پروراند زندگی را در آسمان خالی
چشمانش حس کردم ناگهان.... پاییز عشقم از راه رسید آری او خیانت کرد و زخم شمشیر عشقش بر قلب من
ماند من از عشق
فهمیدم که
باید گریست من
از عاشق فهمیدم
که باید ماند و سوخت من
از مجنون فهمیدم
که باید دل را به عشق دوخت من
ازابر فهمیدم
که باید با اشک جان داد من
از خورشید فهمیدم
که باید تابید و سوخت من
از نقاش فهمیدم
که از لحظه ها نقشی می ماند و بس من
از شاعر فهمیدم
که عشق را باید سرود
من
از ساقی فهمیدم
که عشق را باید سر کشید من
از زنجیر فهمیدم
با هم بودن را من
از خاک فهمیدم
پروراندن را من
از گل فهمیدم
که بودن همانا و مردن همانا من
از شبنم
آموختم لطافت را من
از پروانه
آموختم محبت را من
از دیوانه فهمیدم راز زندگی را اما
از تو ای مهربانم نمی خواهم سنگدلی را بیا موزم براستی
فلسفه ی عشق چیست؟
که این
گونه عاشق را به کام خود می کشد آرام آرام او را مست و از خود بی خود می کند گویی
او جسم است و معشوق روح آن اگر
عشق اینگونه است چرا بی رحم است با عاشق چرا
او را با درد و غم هجران می گذارد و با محبتی که عاشق به او داده نا مهربانی می
کند چرا؟چرا؟!!!!! شما بگین که با این آدما باید چی کار کرد؟؟؟؟؟؟ کوتاه میشود برای کسانی که شاد هستند. دیر میگذرد برای کسانی که منتظر هستند. زود میگذرد برای کسانی که عجله دارند. اما..... اماابدی میشود برای کسانی که عاشق هستند خدایا اگر تو درد عاشقی را میکشیدی،توهم زجر جدایی را به تلخی میچشیدی،اگر چون من به مرگ آرزوهایت می رسیدی پشیمان میشدی از این که عشق را آفریدی دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش در نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهـــــــت داشتن شب های تارم با خیال روی ماهـــــــت براي عشق تمنا كن، ولي خار نشو.
براي عشق قبول كن، ولي غرورتت را از دست نده. براي عشق گريه كن، ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز، ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند، ولي پيمان نشكن. براي عشق جون خودتو بده، ولي جون كسي رو نگير. براي عشق وصال كن، ولي فرار نكن. براي عشق زندگي كن، ولي عاشقونه زندگي كن. براي عشق بمير، ولي كسي رو نكش. براي عشق خودت، باش ولي خوب باش از همه
پرسیدن عشق چیست....؟؟؟؟
از کودکی پرسیدن عشق
چیست ؟ گفت........بازی
از نوجوانی پرسیدن عشق
چیست؟ گفت....... کینه. ازجوانی پرسیدن عشق
چیست ؟ گفت ......... پول وثروت. از
پیری پرسیدن عشق چیست؟
گفت............ عمر
ازگل پرسیدن
عشق چیست ؟
گفت .......از من خوشبوتر.
از پروانه پرسیدن عشق
چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .
از خورشید پرسیدن عشق
چیست؟ گفت .......از من سوزانتر. ... ودر آخر
از خود
عشق
پرسیدن ..؟؟؟؟؟
ای
عشق
تو کیستی ؟؟گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم. میگویند شیشه هااحساس ندارند،ولی آن روز که بر روی شیشه مه گرفته بود نوشتم <<دوستت دارم>>آرام گریست
عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش ديدي گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري گفتم كه تو مي دوني،سرخاك تو مي ميرم ، ولي تا لحظه مردن نمي گيرم دل از تو نوروز، از جشنهای باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس)
آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از
دربارهای سلطنتی جشن یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن
عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر
ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز
جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان
مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت.نوروز، از جشنهای باستانی ایرانیان است. در زمانهای کهن، جشن نوروز در نخستین روز فروردین (معمولاً مطابق با ۲۱ مارس)
آغاز میشد، ولی مشخص نیست که چند روز طول میکشیدهاست. در بعضی از
دربارهای سلطنتی جشن یک ماه ادامه داشته است. مطابق برخی از اسناد، جشن
عمومی نوروز تا پنجمین روز فروردین برپا میشد، و جشن خاص نوروز تا آخر
ماه ادامه داشت. شاید بتوان گفت، در طی پنج روز اول فروردین جشن نوروز
جنبه ملی و عمومی داشت، در حالیکه طی باقیمانده ماه، هنگامیکه پادشاهان
مردم عادی را به دربار شاهنشاهی میپذیرفتند جنبه خصوصی و سلطنتی داشت. می دانم که
بی نام تو دفترم
خالیست ... می دانم بی
نام تو دیگر شقایق
نیست ... می دانم بی
نام تو جای خاطره
ها خالیست ... می دانم که
می دانی یادت همیشه
جاریست !!! گر بگریم
گویند دیوانه است گر بخندم
گویند عاشق است پس بگریم و
بخندم تا گویند عاشقی
دیوانه است...
من همان مجنونم که تنها لیلای من تویی، تنها عشق و سرپناه من تویی
پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت چشمشان به یکدیگر افتاد.
و در همان یک نگاه قلبشان تپید ومهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی نگاهی پر معنا به خط دوم کرد و گفت:
ما میتوانیم زندگی خوبی داشته باشیم....
خط دومی از هیجان لرزید.
خط اولی...... و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ..من روزها کار میکنم.
میتوانیم خط کنار یک جاده متروک شویم
یا خط کنار یک نرده بام
خط دومی گفت من هم میتوانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم
یا خط کنار یک نیمکت در یک پارک کوچک خلوت...!
چه شغل شاعرانه ای...!
در همین لحظه معلم فریاد زد:دو خط موازی هیچ وقت به هم نمیرسند،بچه ها هم تکرار کردند.
*******************************
سلام دوستای عزیزم
این آخرین آپی هست که تو این بلاگ میذارم
امید وارم تا الان از من بدی ندیده باشین
همه سعی خودمو کردم که مطالب خوبی رو کنار هم جمع کنم
سال خوبی رو براتون آرزو میکنم
امید وارم به برترین ها در زندگی برسین
اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد 
بهت قول نميدم که مي خندومت ولي مي تونم باهات گريه کنم 
اگه يه روز نخواستي به حرفهام گوش بدي خبرم کن........
قول مي دم که خيلي ساکت باشم 
اگه يه روز خواستي در بري بازم خبرم کن......
قول نمي دم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم اما.............
اگه يه روز سراغم رو گرفتيو خبري نشد..........
سريع به ديدنم بيا حتمآ بهت احتياج دارم
تو را دوست میدارم..فقط تو را !!!!!!!!!!!!!
حکايت ما دانش آموزان را در زير بخوانيد .........
با اندکي تصرف از شعر سهراب سپهري
دانش آموز :
اهل مدرسه ام
پيشه ام گپ زن است
گاه گاهي هم مي نويسم تکليف
مي سپارم به شما تا به يک نمره ي نا قابل 20 که در آن زندانيست دلتان تازه شود
چه خيالي...چه خيالي...
مي دانم گپ زدن بيهودست...خوب مي دانم دانشم کم عمق است...
.
.
.
درس هايم را وقتي مي خوانم که خروس مي کشد خميازه
و مرغ و ماهي ها خوابند
.
.
دل خوش سيري چند؟؟؟
من نزديک مشروط شدنم...
من کجا خواهم نمره اي مانند 20..من خواهم يک نمره ي 10 که نيفتم زاين درس
• معلم :
هر کجا هستي باش...توي کلاس..پشت ميز..تو جاميز...
کلاس از آن من است و نگوييد که تجديد شدن مفهوم بديست...
• دانش آموز :
و بدانيد اگر نمره ي اين برگه نبود همه مي افتاديم از اين درس شما
خيلي شعر باحالي بود . نه؟؟؟؟من که خيلي باهاش حال کردم ....


